خورده ریزای یه ذهن اشباع

خرده ریزا دست و پا گیره، باید ریختشون بیرون تا دور و برت خلوت بشه

خورده ریزای یه ذهن اشباع

خرده ریزا دست و پا گیره، باید ریختشون بیرون تا دور و برت خلوت بشه

074

اسم درس آوردم دلم گرفت. چی بودم و چی شدم. یه زمانی آرزوی پدر و مادرای فامیل واسه بچه هاشون، مثل من بودن بود. حالا خودم موندم و سرکوفت اینکه چرا مثل بچه های مردم نیستم


+ دلم ز صومعه بگرفت و خرقه ی سالوس ...

نظرات 3 + ارسال نظر
ﺁﺳﻲ چهارشنبه 17 اردیبهشت 1393 ساعت 20:16

اﻻﻥ ﭼﻪ ﻓﺎﻳﺪﻩ ﺩاﺭﻩ...
ﻇﺎﻫﺮ ﺁﺑﺎﺩ اﺯﻡ ﻣﻮﻧﺪﻩ...اﻭﻥ ﺁﺳﻴﻪ ﻛﻪ ﻣﻴﮕﻔﺘﻦ ﺩﻳﻮاﺭ ﺗﺮﻙ ﺩاﺭ ﻏﺶ ﻣﻴﻜﺮﺩ اﺯ ﺧﻨﺪﻩ اﻻﻥ ﭼﻲ ﺑﺸﻪ ﻛﻪ ﺑﺨﻨﺪﻩ ...ﺧﻨﺪﻩ ﻭاﻗﻌﻲ ﻧﻪ ﻣﺼﻨﻮﻋﻲ...

خوب من هیچ وقت از اونا نبودم که ترک دیوارم خنده م بندازه. تفاوتا از همین چیزا ساده پیدا میشه دیگه ...

ﺁﺳﻲ دوشنبه 15 اردیبهشت 1393 ساعت 09:25

ﺩﻗﻴﻘﺎ ﺑﺮﻋﻜﺴﺖ ﺑﻮﺩﻡ...ﻳﻜﻲ ﻣﺜﻞ ﺷﻤﻮ ﺭﻭ ﻣﻴﻜﻮﻓﺘﻦ ﺗﻮ ﺳﺮ ﻣﻦ...

چرا همیشه خواجه علی؟ یه بارم علی خواجه!
حالا که شما علی خواجه شدی واسه دیگران الحمدلله و هزار ما شا الله

divaar دوشنبه 15 اردیبهشت 1393 ساعت 00:06

چقد مث منی، نه چقد من شبیه توام! تا آخر دبیرستان همش کارم قبولی تو المپیاد و مدارس نمونه و درس خوندن تو این مدارس و معرفی شدن به انجمن نخبگان بود!! :))) الان همیشه به خودم میگم اون آدم من بودم؟!!

میدونی
من حتی نمیتونم وقتی یادش می افتم؛ همین شکلک لبخند ساده ی خودمو بذارم ...

امکان ثبت نظر جدید برای این مطلب وجود ندارد.