خورده ریزای یه ذهن اشباع

خرده ریزا دست و پا گیره، باید ریختشون بیرون تا دور و برت خلوت بشه

خورده ریزای یه ذهن اشباع

خرده ریزا دست و پا گیره، باید ریختشون بیرون تا دور و برت خلوت بشه

776

ده سال پیش ... پنجشنبه ظهر واسه کلاس جبرانی حسابان یه ساعت بیشتر مونده بودیم مدرسه و حالاتو زل آفتاب و خیابون خلوت ولایت، داشتیم برمیگشتیم با بچه ها خونه. یادش بخیر، قدیما حوصله م بیشتر بود و فضولیم بیدارتر. کنار یه درخت، یه کاست شکسته افتاده بود و منم گیر و البته ذهنم داستان ساز. بردمش خونه  و درستش کردم و گذاشتمش تو ضبط صوت ... بریم اونجا، اونجا که دیگه/ به تو دست مهتاب نرسه ...


+ حیف که زد و شکستش، هرکی به دستش افتاد، هرکی به دستش
افتاد ... قصه ساختن واسه یه نوار شکسته، شاید کار سختی نباشه اگه این آهنگ توش باشه!

نظرات 3 + ارسال نظر
ﺁﺳﻴﻪ چهارشنبه 15 مرداد 1393 ساعت 14:59

ﻏﺮﻭﺏ ﻫﻤﻴﺸﻪ ﻭاﺳﻪ ﻣﻦ ﻧﺸﻮﻧﻲ اﺯ ﺗﻮ ﺑﻮﺩﻩ...
ﻋﺴﻞ ﺑﺎﻧﻮ ﻋﺴﻞ ﮔﻴﺴﻮ ...
ﻧﻮاﺭﻩ ﻛﻼ اﺑﻲ ﺑﻮﺩ و ﺳﻴﺎﻭﺵ ﻗﻤﻴﺸﻲ...

خوشمان آمد ...

آسیه سه‌شنبه 14 مرداد 1393 ساعت 13:17

یادش بخیر نوارای کاست...
چند تا دونه از اون قدیما نگه داشتم...
دلم کشید برم بذارمشون گوششون بدم...

خو حالا چی گوش دادی؟

آناهیتا سه‌شنبه 14 مرداد 1393 ساعت 01:53

یاد یه خاطره ای افتادم.
دبستان که بودم یه بار وقتی داشتم از مدرسه برمیگشتم توی باغچه یه نوار کاست دیدم.
حسابی جاسازیش کردم چون مامانم همیشه کیفمو می گشت.
خونه هم که رسیدم گذاشتمش زیر لباس یکی از عروسکام تا یه وقتی که کسی خونه نیس بذارمش تو دسگا ببینم چیه.
تا بعد مدتها یه فرصتی پیش اومد و گذاشتمش دیدم خالیه :|
فقط یه جاییش یه تیکه ی کوچیک آهنگ یکی از سریالای تلویزیونو ضبط کرده بودن.

دیگه دیدم بی خطره گذاشتمش قاطی نوارا تا چن سال پیشم بود.. :))

منم هنوز اون نوارو دارم؛ البته ولایته

نسل حالا که لذت نوار شکسته چسبوندن هم ندارن؛ سی دی شکته هم پیدا کنن کاریش نمیتونن بکنن

امکان ثبت نظر جدید برای این مطلب وجود ندارد.